غم را چه طور می نویسند ؟ غم را چه طور بنویسم ؟ غم با درد فرق دارد . شاید برای همین است که غم را
می خورند . غم را اگر هم به گفتن در آید شاید باید به غم خوار گفت . من که از نوشتنش عاجزم . اما اینکه
بنویسم غم از چیست , خوب این یک بحث دیگری ست .
اما چرا ! خوب می توانم بگویم این غم از چیست.
از تبخیر ِ تدریجی موهبت ها ست ...
از نشست و برخاست با مادّه است .
از حوض بی آب ماهی های دل م است .
از شکستن زانوی عروج م است
از نمک زار شور کسالت ها یم ...
تو میبخشی . تو همه را میبخشی . تو اصلن همه چیز را تبدیل به حسنه می کنی وقتی ببخشی . ولی من
یک چیزی حسابی روی شانه هام و کمرم سنگینی می کند . خاطره ی گناه . خاطره ی چشم پوشیدن از تو
خاطره ی پشت کردن به تو . ویاد شکستن عهد ومیثاق با تو ...
اینها همه پشتم را , قلبم را , پاهایم را شکسته است .
توی دور دست ِخودم , تنها نشسته ام و شبیه هیچ شده ام . چهره ام از همیشه سرد تر است از خاک هم.
و گم کرده ام اوج خودم را.
به قول دوستی: ببینیم آخرش عقربه مان روی کدام قبله از نوسان می ایستد ... کفر یا ایمان ...
